زیاد خوب نباش...
زیاد خوب نباش...
زیاد دم دست هم نباش...
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی...
آدم ها این روزها عجیب به خوبی، به شیرینی، آلرژی پیدا کرده اند...
زیاد که باشی، زیادی می شوی...
زیاد خوب نباش...
زیاد دم دست هم نباش...
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی...
آدم ها این روزها عجیب به خوبی، به شیرینی، آلرژی پیدا کرده اند...
زیاد که باشی، زیادی می شوی...
دلتنگ که شدی پیش من بیا
کمی غصه هست با هم میخوریم......
درد میکشد بغض ، وقتی اشک هم آرامَش نمیکند …

بغض دارم … ولی نه ، بغضی داشتم که ترکید اما هر چقدر گونه هایم را لمس می کنم خبری از تر شدن نیست !
می خواهم چشم هایم را طلاق بدهم ؛ اجاقشان کـــور شده است …

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم…
هر کس هم که می آید مسافر است می شکند …..
هم نمازش را، هم دلم را …
و می رود ....
کاش باران بگیرد و شیشه بخار کند…
و من همه ی دلتنگیهایم را رویش “ها” کنم…
حالم خوب نیست ! گونه هایم میسوزد ..
برای گریه کردن راهی تازه یافته ام
اشکهایم را این بار روی دلم میریزم
بایک تیر دونشان میزنم !
هم کسی گریه ام را نمیبیند ،هم دلم خنک میشود.