مجنون و عابد.....

روزی مجنون از سجاده ی شخصی عبور کرد.مرد نمازش را شکست وگفت :مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟ مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم تو چگونه عاشق خدایی که مرا دیدی؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت 15:43 توسط حمزه
|
تنهای اول...